رضا قلى خان ( هدايت )

140

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

نيز كويند چنان كه صاحب فرهنك منظومهء كفته شعر جلد كشكول دان و خوش پدرام * بادرم شد رعيّتان را نام بادرنك نام خيار است و ترنج را نيز كويند و آن ميوه‌ايست معروف انورى كفته شعر با جهل پناه كاندرين باغ * بر بيد هميشه بادرنك است و اسب تند و تيز را نيز كويند و كفته‌اند شعر بادرنك آمد نكارم با عذار باده رنك * بادرنكى زير ران در كف كرفته بادرنك كاهواره را نيز كويند اما كاهوارهء كه بياويزند ديكر بيمارى را كويند كه بسبب غم خوردن بسيار عارض شود و آن پيچشى باشد در ناف و دردى در روده و آن را غمباده نيز كويند سراج الدّين كفته شعر دارد غم بادرنك عشقت * در بردن جان من شتابى و بفتح دال بمعنى بادرنك و ثبات چنان كه در دو شعر كذشت بادرنكبويه با دال موقوف و راى مفتوح و باى مضموم كياهى است خوشبوى و از جملهء رياحين و آن را بادرو و بادرونه نيز كفته‌اند و مهلك عقرب و دافع سمّ اوست معرب آن بادربحبويه است بادروج كل بستان‌افروز است و بوئيدن او عطر آورد و نافع بركزيدن عقرب است و نوعى از ريحان است چون قلب محزون را تفريح دهد و مانع غم كردد آن را سپر غم كويند اسپر غم نيز كويند در سپر غم با امثال مكرر خواهد شد رشيدى كفته بادرويه ترهء خراسانى است كه ريحان كوهى كويند و بادروح بفتح دال معجمه معرب آن و در فرهنك جهانكيرى بمعنى بادرنكبويه سهو شده بادروزه بفتح راء نقطه‌دار بمعنى هرروزه است و لباس هرروزه را نيز كويند بادره بر وزن پاشه ؟ ؟ ؟ سخن كفتن بىانديشه و تندى و تيزى در كارها و بمعنى پاچهء شلوار و تنبان آمده اما در اين معنى بفتح ثالث مىباشد بادريس بكسر رابع و سكون تحتانى و سين بىنقطه چرم يا چوبى باشد مدور كه در كلوى دوك كنند بجهة آنكه ريسمانى كه مىريسند يك جا جمع شود و به عربى فلكه خوانند و كليچهء ستون خيمه را نيز بنا بر مشابهت بدان بادريسه كويند و بهر دو معنى فلكه درست است ابو الفرج رونى كفته شعر فلك فضل را تو كردانى * دوك را بادريسهء فلّاك و آن را بادريسه نيز كويند و مردم يك چشم را بادريسه چشم خوانند بادزهر نام مرضى است كه كلو ورم كند و نفس كرفته شود و آن را زهر پا نيز كويند و بتازى خناق خوانند و بادزهر به وزن و معنى فادزهر است و در مقام خود نوشته خواهد شد بادسار و بادسر بمعنى سبك و بىتمكين و متكبر بىمعنى و سر بهوائى و آن را بادسرى نيز كويند بادسنج مرد خام‌كار ديكر بمعنى آلتى است كه وزيدن باد را در دريا پيش از وزيدن معيّن و درجهء آن را مشخص نمايند بلغت اهالى فرنك آن را برمامتر كويند باد صبا همان باد برين است كه از ما بين مشرق و شمال وزد و مرقوم شد بادغر بر وزن كاشمر و بادغر و بر وزن لاجورد بادكير و خانهء تابستانى و كذركاه باد و باغس و بادغن به همان معانى است بادغيس تبديل بادخيز است كه ناحيه‌ايست در خراسان مشتمل برقراى بسيار از اعمال هرات چنان كه كذشت بادفر به وزن دادكر جزا و مكافات بدى مرادف بادافراه و فراه و مخفف ؟ ؟ ؟ بازيچهء اطفال كه فرفره كويند و بمعنى باذرنى از كليم كه در سقف خانه آويزند و ريسمانى بر كمر آن بندند كه چون آن را بكشند آن كليم بر آن خانه بادزند خاقانى كفته شعر به دو خيط ملوّن شب و روز * در كشاكش مثال بادفر است بادفرودين بضم فا و راء و كسر دال مهمله باد و بور و بمعنى باد جنوب است و باد برين بمعنى باد شمال چه قطب شمالى بلند است و جنوبى فرود و باد جنوب و دبور مضرّ است و باد صبا و شمال نافع و شعر فخرى كه بعضى سند خلاف اين معنى كرده‌اند خطا است و به همين معنى انسب است كه كفته شعر به ياد خلق شه در باغ بستان * دم عيسى بود باد فرودين و اينكه صاحب برهان نوشته باد فروردين بمعنى باد مغرب باشد كه آن را به عربى باد دبور خوانند خطا است باد فرودين را فروردين نوشته چنان كه كذشت بادك بفتح دال و كاف بمعنى كودك ساقى باده‌دهنده زنان سلاطين پارسى و رودك و ريدك ساقى باده ده مردان كه كمتر از ده سال داشته باشد و ببلوغ نرسيده باشد چنان كه فرّخى كفته ع ريدكان خواب ناديده قطار اندر قطار